باران که می بارد

با شمع به استقبال آن میروم..

و یک چتر هم برای تو..!

و در خیابان شلوغ تنهایی قدمهای خسته ام را میکشم به روی سنگ فرشـــهای شکسته ی این زندگی..

چتر را باز میکنم و شمع ها را روشن..

و قدم بر میدارم بعد از تو و بدون تو.

به این امید که شمع ها سرمای خیال بودنت را گرم کند..

 

اما...

#

شب است و باز به انتهای جاده رسیده ام..و باران قطع شده و باز هم...

شمع ها سوختن و من باز سردٍ سردم...!